باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

سفر به شمال

سلام دختر گلم ببخشید دیر به دیر میام برات اپدیت می کنم 6 خرداد روز مبعث پیامبر به همراه عمو حامد و خاله مژده اینا رفتیم رامسر سفر خوبی بود ولی بخاطر گرمی هوا شما و الیسا اذیت شدین و یه مشکل دیگه ما این بود که الیسا عادت داشت صبح زود بیدار بشه و شما دیر بیدار میشدین ولی تو این سفر شما با بیداری الیسا بیدار میشدی و بد خواب میشدی اینبار وقتی رفتی دریا خیلی ذوق کردی کاملن دریا و آب رو میشناختی اون لحظه ای که رفتی تو آب وصف ناشدنی هست با گریه از آب اومدی بیرون ولی اینقدر خسته شده بودی که همونجا خواب رفتی سه روز شمال بودیم یه شب هم رفتیم امام زاده ابراهیم که باز سما بدخواب شدی  تو سفر خیلی بد خوراک میشی و به سختی غذا میخوری ببخش...
19 خرداد 1393

10 و 11 ماهگی دخترک

سلام. گل دخترم تاج سرم بالاخره مامان تنبلی رو کنار گذاشت و اومد واست خاطرات روزهایی رو که سپری شده بنویسه تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده بالاخره 12 اردیبهشت با حضور عمه ها و عمو و مامانی و خانواده خاله محبوبه جشن دندونی شما رو برگزار کردیم. چون خونه خودمون کوچیک بود خونه مامانی جشن گرفتیم  دخترم خیلی ماشالا شیطون شدی از دیوار راست بالا میری و ماشالا خیلی هم باهوش هستی عاشق فیلم های بی بی انیشتن هستی و با دقت نگاه میکنی ذوق می کنی دست میزنی باهاشون حرف میزنی بعدشم برامون تعریف می کنی کمی قبل تر دهمین ماهگردتو با عمو حامد و سعیده جون و الیسا جشن گرفتیم از ماه یازدهم دستتو گرفتی به مبل و وسایل خونه و شروع کردی راه رف...
16 خرداد 1393

نوروز 93 با عزیز دردونه مامان و بابا

سلام دختر زیبای من سال نو مبارک هزار ساله بشی دخترم و هر سال از سال پیش برات زیباتر و قشنگتر باشه روز ها و سال هات همیشه نو باشه باران مامان سال 92 با تمام اتفاقات خوب و بدش به پایان رسید و شما بهاری تازه رو در زندگیت تجربه کردی عزیزم امسال اولین عید شما گل دختر بود و ما خواستیم ایم شادی رو بت مامان جون و بابا جون و دایی ها شریک بشیم بختطذ همین سال تحویل رو رفتیم پیش اونا که به همه مون خیلی خوش گذشت و با توجه به اینکه شما بزرگتر شده بودین همه چیز برات جذابیت داشت و تجربه جدیدی بود ماشالا کلی شیطونی یاد گرفتی  و از همه مهمتر اولین مرواریدای دخمل نازم از صدف لثه هاش بیرون اومدن مبارکت باشه مامان جونم 5 فروردین ر...
17 فروردين 1393

نهمین ماهگرد و یک اتفاق

دختر نازنینم بارانم سلام مامان جان الان ساعت 2:36 دقیقه بامداد هست و شما نه ماه پیش در چنین شبی زندگی ما رو با وجودت نورانی کردی  عزیزم نهمین ماهگردت مبارک این ماه ماهگردت رو خونه خاله مهوش جشن گرفتیم البته واسه ما جشن هست ولی در واقع جشن نیست فقط یه کیک و یه شمع بود خاله فرح دوست خاله مهوش از کانادا کلی واسه شما لباسای خوشگل خوشگل آورده بعدن عکس یکسری رو میزارم اومدیم خونه اتفاق بدی واسه شما افتاد کف پات با شیشه برید و منو بابایی متوجه نشدیم بمیرم برات که چقدر قوی هستی دخترم و اصلن گریه نکردی وقتی متوجه شدیم که بابایی شما رو از تو روروک بغل کرد و لباسش خونی شد اینقد پاهاتو انگشتات خونی بود که نمی دونستیم کجات بریده خیلی...
22 اسفند 1392